![]() |
![]() |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
90/11/05ساعت 20:10 توسط افشین |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
90/11/05ساعت 20:7 توسط افشین |
|
|
هوا سرد است... تو مرا تنگ در آغوش می گیری. تنت را بو میکشم دستانت را می فشارم هوا سرد است ... دلم می لرزد اما گرمای قلبت را حس میکنم مست می شوم در ثانیه هایی که با عطر تنت نفس میکشم. همه عمر شراب شیراز خواهی ماند آنجا در آن دور دست ها خواهم نشست و بالاپوش بنفش را بخود می پیچم. همراه لای لای صندلی، زمان را ورق خواهم زد لبخند میزنم... لبخند می زنی برای همهی گذشته ها سهم من... همهی خاطرات تو شد برای همه عمر.... |
|
+ نوشته شده در
90/11/05ساعت 19:59 توسط افشین |
|
|
تردیدهاست که به ماخیانت میکنن تابه انچه لیاقتش را داریم نرسیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
90/10/15ساعت 13:11 توسط افشین |
|
|
دو خط موازی هیچ وقت بهم نمیرسند مگر آنکه یکی خود را برای دیگری بشکند!
|
|
+ نوشته شده در
90/10/06ساعت 1:16 توسط افشین |
|
|
کلاس ریاضی بود ./
معلم روی تخته 2 خط موازی رسم کرده بود/ خط اول نگاهی به خط دوم انداخت و گفت : ما میتونیم با هم خوشبخت بشیم./ خط دوم گفت : آره ، میتونیم خط کشی یک جاده باشیم و یا خط نیمکت یک پارک و با هم تا آخر جهان زندگی کنیم.../ در همین زمان معلم گفت : دو خط موازی هیچ وقت بهم نمیرسند./ و بچه ها هم تکرار کردند:/ دو خط موازی هیچ وقت بهم نمیرسند/
|
|
+ نوشته شده در
90/09/30ساعت 21:18 توسط افشین |
|
|
شب یَلدا یا شب چلّه بلندترین شب سال در نیمکره شمالی زمین است. این شب به زمان بین غروب آفتاب از ۳۰ آذر (آخرین روز پاییز) تا طلوع آفتاب در اول ماه دی (نخستین روز زمستان) اطلاق میشود. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام شب یلدا را جشن میگیرند. این شب در نیمکره شمالی با انقلاب زمستانی مصادف است و به همین دلیل از آن زمان به بعد طول روز بیشتر و طول شب کوتاهتر میشود. ایرانیان نزدیک به چند هزار سال است که شب یلدا آخرین شب پاییز را که درازترین و تاریکترین شب در طول سال است تا سپیده دم بیدار میمانند و در کنار یکدیگر خود را سرگرم میدارند تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی روحیهٔ آنان را تضعیف نکند و با به روشنایی گراییدن آسمان به رخت خواب روند و لختی بیاسایند.
در خطهٔ شمال و آذربایجان رسم بر این است که در این شب خوانچهای تزیین شده به خانهٔ تازهعروس یا نامزد خانواده بفرستند. مردم آذربایجان در سینی خود هندوانهها را تزئین میکنند و شالهای قرمزی را اطرافش میگذارند. درحالی که مردم شمال یک ماهی بزرگ را تزئین میکنند و به خانهٔ عروس میبرند.
|
|
+ نوشته شده در
90/09/30ساعت 21:4 توسط افشین |
|
|
کاش می دانستیم زندگی کوتاست کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم کاش قلبی
رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم کاش همه را دوست داشتیم کاش معنی صداقت را
ما هم می فهمیدیم کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید
کاش دلهایمان دریایی می شد کاش می فهمیدیم زندگی زیباست و لذت می بردیم تا
نهایت کاش میدانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد کاش
بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود. |
|
+ نوشته شده در
90/09/25ساعت 18:53 توسط افشین |
|
|
نگاهم خیره میماند به قاب تصویری كه در آن هیچ كسی نیست. هیچ نقشی نیست. دلواپس لحظه های رفتهام. در خلوتی این شب پنجره پر نور نمیشود. باز هم احساس مبهمی دارم. كسی نیست و در حصار تنهایی ماندهام. شبیخونی از یادها مثل خوابی به سراغم میآید. جا ماندهام. جا........مان.............ده........ام هزاران قرن همه رفتهاند در آواری دل خود را دفن می كنم. باز هم سكوت است وسیاهی. نگاهم هنوز آن قاب خالی را می نگرد و من
|
|
+ نوشته شده در
90/09/25ساعت 18:44 توسط افشین |
|
|
سلام دوستان عزیز خیلی خشحالم که تولدم یادتون بوده و از همه ی دوستان که واسم ایمیل فرستادن تشکر میکنم.
|
|
+ نوشته شده در
90/09/17ساعت 19:6 توسط افشین |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نام خدای لیلی و مجنون
|
| پیوندهای روزانه |
|
حرفای عاشق دل شکسته آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|